تبليغاتX
جقل بقولیات یک عدد من
سلااااام
خوبین خوشین ؟ سلامتین؟
وااای که چقدر دلم تنگیده بود واسه اینجا
این یه مدت که نبودم بدجوری تو فاز رومنس بودم   واسه همینم یه وبلاگ فوق العاده رمانتیک تاسیس نموده بودم و رومانسیاتم رو اونجا ثبت می نمودم..لیکن از اونجا که من واسه این چیزا ساخته نشدم اونجا هم خرابه شد و اوراقش کردم و دوباره به همین جای خودمون برگشتم..
تابستون خوش میگذره؟ واسه من که فوق العاده س ! مث خنگا دو واحد دانشگا گرفتم دو روز تو هفته میکشم میرم اونجا..اونم چه واحدایی! آبروریزی!!! تنظیم خانواده و تربیت بدنی
وای خدا چی بگم ازین تربیت بدنی..شیره ی جون آدمو میکشن بخدا آخه کدوم ابلهی میاد از دانشجوهای بدبختی که تا حالا رنگ ورزش رو مدت مدیدیه به خودشون ندیدن تست استقامت میگیره؟؟؟ آخه کدوم دونده ی ماراتونی میتونه تو ۴دیقه ۹ دور به دور زمین بسکتبال بدوه که ما بتونیم؟ دفعه ی پیش قرار بود برای شروع ۵ دور دور زمین بدویم ..دور اول رو خیلی خوب شروع کردم..دور دوم دیگه نفسم داشت کم میومد..دور سوم دیگه پاهام هم منو همراهی نمیکردن..دور چهارم نه نفس داشتم نه پای دویدن و فقط میرفتم..دور پنجم به حالت مرگ خودمو رو زمین میکشیدم!! تا به خط پایان رسیدم بالاخره که فکر میکردم هیچ وقت نرسم
نمیدونم آخه مگه سادیسم دارن..ما هم اونجا همه شبیه آدمای مازوخیسمی هستیم..خدا رحم کنه آخرشو..
از اونطرف کلاس فخیم تنظیم خانواده ! چرندیاتی میگن که هر بچه ی ۵ساله هم حالیشه ولی در عین ناباوری هیچ یک از بچه های کلاس ما حالیشون نیس!!! خدای من سوالاتی میپرسن که بیا و ببین..از سیستماتیک بدن خودشونم سر در نمیارن چه برسه به اون طرف مخالف! حالا استاده هم انگار داره فیزیک اتم درس میده همچین ژست میگیره واسه خودشو ساکت ساکتی میکنه که نگو!
جزوش که دیگه آخرشه ! به جای اینکه روش های پیبشگیری رو بگه طرف رو باردار فرض کرده بچه ش رو هم بدنیا آورده حالا داره نحوه ی شیردهی رو آموزش میده!!! 
تازه خانومه میگفت شانس آوردین الان این ترمو گرفتین! از ترم دیگه همینا رو هم نمیگن میخوان اخلاق در خانواده رو فقط آموزش بدن!! اینجا بود که قدر همین چرندیات رو هم دونستیم!
حالا از اونطرف آدم پیش عمه عمو خاله داییش میشینه اولین سوالی که میپرسن: خب مهسا جون تابستون چیکارا میکنی شنیدیم واحد گرفتی..من: بله دو واحد..فامیلا: ااا جدا؟ چی چیا گرفتی حالا؟حتما باید خیلی مهم باشن که تابستون پا میشی میری!..من: ورزش و تنظیم خانواده..فامیلا: یه خنده ی الکی و تعویض موضوع بحث!
خلاصه که نوه عمه ی زندایی مامان بزرگم هم از واحدای تابستون من باخبره...حالا جای شکرش باقیه که از اول با مامانم طی کردم که باید ماشین ببرم وگرنه که تا الان ۱۰۰۰ بار مرده بودم از گرما...

خب دیگه خسته شدم شما رو هم خسته کردم

فعلا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:0  توسط مهسا  | 

 

 

میدونین..بعضی لحظه ها توی زندگی همه ی ما آدما هست که انگار زمان توش متوقف میشه..اصلا من چی کار به کار همه ی آدما دارم..از خودم میگم..تا حالا شده بخوای تو یک لحظه بمونی؟بخوای واسه همیشه تو اون لحظه حبس شی؟ تا حالا روحتو تو یک لحظه روی یک نقطه منجمد کردی؟
بعضی اتفاقا توی زندگی هست که زمان براش معنی نداره..یعنی زمان از پس ضبط اون بر نمیاد و جاودانه میشه..و چقدر حس قشنگیه..جاودانگی..
اینجوری چون خودتو تو اون لحظه حبس کردی درواقع به یک آزادی مطلق می رسی..نه آزادی فیزیکی..جسمی..مادی..بلکه روحت آزاد میشه روحت از زیر سلطه ی زمان و مکان در می آد و می تونی روحتو پرواز بدی به اون لحظه ی ناب و حبسش کنی
و چقدر من دوست دارم این اسارت رو..این قفسی که انتها نداره..مثل اینکه همه ی دنیا رو کرده باشی تو یه قفس..قفسی که ته نداره..اسیری ولی دلت و روحت آزاده..تو این اسارت و آزادی رو با هم داری..
فقط باید پیداش کنی ..باید اون لحظه ی ناب اون جاودانه ی ابدی رو پیدا کنی..
و من به اون لحظه رسیدم و روحمو توش ثبت کردم..اثبات روح..میدونین درواقع یه تیکه از خودمو اونجا اون لحظه جا گذاشتم..از روی سهو یا فراموشی نبود..خودم خواستم..من یه تیکه از روحمو به اون لحظه بخشیدم و این جاودانگی از رو ح من کم کم تو اون لحظه ریشه دووند..و هم جنس شدن و دیگه از هم قابل تفکیک نبودن..اینجوری هر وقت که من بخوام به اون لحظه پرواز میکنم..بدون زمان..بدون مکان

امیدوارم همه بتونیم بهترین لحظه هامونو جاودانه کنیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:37  توسط مهسا  | 

توی یکی از همین خونه ها همین نزدیکی ها دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین میبینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش میریزه بیرون . دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر . از ته یه خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی . کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی  رو آتیش زدی . به من میگن چیزی نگو . نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش میگیره. دل یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دل ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ش سر جاش . واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه .یکی داره تو چشات غرق میشه . یکی لای شیارای انگشتات داره گم میشه . یکی داره گر میگیره . دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفته ن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه . یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودشو غرق کنه .
یکی میخواد نگات کنه. نه میخواد بشنفتت . میخواد بپره تو صدات. یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی میخواد تو چشات شنا کنه.
یکی اینجا سردشه. یکی همه ش شده زمستون . یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه . وقتی حرف میزدی یکی نه به چیزایی که میگفتی که به صدات به محض صدات گوش میداد . یکی محو شده بود تو صدات . یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها همین نزدیکی ها دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه...

متن بالا از کتاب روی ماه خداوند را ببوس آقای مصطفی مستور بود...

تقديم به بهترينم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط مهسا  | 

سلاااااااااااااااااااااااااام دوستای گل خودم

واااااااااااااااااااااااااااااای چقدر دلم تنگ شده بود...مرسی از همه تون که بازم در نبودم بهم لطف داشتین

وبلاگ نویسی منم همون طور که قبلا هم گفتم از روی حس و حاله...اولای مهر یه مطلب نوشتم که آپ کنم ولی نمیدونم چرا نشد یعنی حوصله م نیومد...آخه درسام سبک بود!!! من هر چقدر که درسام سنگین تر شه حوصله م هم واسه کارای غیر درسی به همون نسبت بیشتر میشه!!!
این ترم که با تهدید به خودکشی جلوی مسئولای آموزش تونستم ۱۷ واحد بگیرم... به هر کی میگم فکر میکنه مشروطی هستم... ولی همه درسامون پیش نیازه فقط میشه عمومی گرفت تا پیش نیازا کم کم پاس شن!!! فکر کنم باید ۱۰ ترمه لیسانس بگیرم!!!

مطلب قبلی همون اتوبوسه رو که یادتونه؟...امسال اول مهر یک سال از گرفتن گواهینامه م گذشت  مامان بابای من معتقدن کسی که تازه گواهینامه میگیره تا یک سال نباید تنهایی پشت فرمون بشینه (البته فکر کنم این مطلب فقط در آیین نامه راهنمایی و رانندگی کشور گینه بیسائو اونم به صورت تبصره اومده که با استقبال شدید مامان بابام مواجه شده!!!)
خلاصه ازین رو بود که پارسال اول مهر ساعت ۱۲ ظهر که گواهینامه م اومد " بابام الارم موبایلشو واسه اول مهر امسال ساعت ۱۲ ظهر تنظیم کرد تا کاملا از گذر زمان باخبر باشیم...
این بود که امسال اول مهر جشن سالگرد گواهینامه گرفتیم و به عنوان شیرینی من ۲ مهر با ماشین عازم دانشگاه شدم...
البته از اونجا که زندگی بدون اتوبوس با اون همه مزایا که گفتم خدمتتون تقریبا واسه من غیر ممکنه فقط یک الی دو روز در هفته ماشین میبرم و به عنوان یک شهروند نمونه ترجیح میدم با وسایل نقلیه عمومی متردد شوم تا بلکه من هم سهمی گرچه کوچک در کاهش ترافیک کلان شهر تهران داشته باشم!!!
صبح ها که از خونه میرم مامانم منو پند واندرز میده که : مهسا کمربندتو ببندیا ! عزیزم لایی نکشی ها!!! دخترم بالای ۸۰ (!!!!) سرعت نری ها !    منم یه چشم کشیده میگم و میرم و از اونجایی که دختر خوب و حرف گوش کنی هستم کمربندمو میبندم ولی حیف که صبح ها با اون ترافیک نمیشه لایی کشید ولی با اون ترافیک هم در حد وسع خودمون انجام وظیفه میکنیم...سرعتم هم خداییش تا حالا بالای ۱۱۰ نرفته دیگه...
اگه دانشگاتون روی کوه واقع شده و تصمیم دارین با ماشین برین به همه تون توصیه میکنم نیم کلاچ رو خوب تمرین کنین تا به فلاکت من دچار نشین...پارک دوبل که خودش مصیبته حالا فکر کن بخوای تو دامنه کوه با نیم کلاچ پارک دوبل کنی   تقریبا میتونم بگم با یه بار انجام این کار از ادامه زندگی منصرف میشین
از اونجایی که من هنوز قصد ادامه زندگی دارم ماشین رو میارم حدودا ۶ کیلومتر پایین تر روی سطح صاف و با آرامش پارک میکنم فقط یه مشکل کوچولو میمونه که باید اون ۶ کیلومتر رو پیاده برم!!!

یه بار یکی از دوستامو قرار بود تا یه جایی برسونم ..خیلی خوب رانندگی کردما ولی نمیدونم چرا ترجیح داد وسط راه پیاده شه..نمیدونم چرا ها ولی فکر کنم یه خورده ترسیده بود اخه رنگش زرد شده بود!!!

یا مثلا همین دیروز داشتم میرفتم کلاس زبان فکر کنم مامانم دلش واسم سوخت که گفت ماشین ببر..همینجور داشتم واسه خودم میرفتم یهو یه موتوریه اومد زیر ماشین !!! جالبه طلبکار هم هست از آدم!!! البته طوریش نشد فقط نصف پاش مونده بود زیر ماشین... آخه شما بگین ادم پاش بمونه زیر ماشین داد میزنه؟؟؟!!! بد بختی اینجا بود که مسیر سر پایینی شدید بود و من باید دنده عقب میگرفتم تا از روی پاش برم کنار ولی دنده عقب نمیرفت ماشین!!! خلاصه با بدبختی پاشو کشید بیرون ...فکر کنم خیلی ترسیده بود که فرار کرد رفت!!! مردم پاشونو میذارن زیر ماشین آدم بعد با کمال پررویی فرار میکنن...عجب دوره زمونه ای شده ها...

خب دوستان خیلی صحبت کردم... انقدررررررررررررررررررررر درس دارم که .......
خدافظ دوستای گل گلی من

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:32  توسط مهسا  | 

سلام ...

ایندفه مثلا اومدم تیریپ فعال و اکتیو بیام و یه روز در میون آپ کنم( البته فقط ایندفه ) (اونم در جواب بعضیا که میگن ما تو همین وبلاگ خودمون موندیم دیگه...)

دانشگا ه ها باز شده ... اسم دانشگا که میاد من که فقط یاد اتوبوس میفتم... احساس خفه گی بهم دست میده و همچین بگی نگی کبود میشم... حالا عرض میکنم چرا...

آخه داستان از این قراره که صبح ها از ایستگاهی که بنده سوار میشم ( ایستگاه چهارم از سر خط ) اتوبوس اونقدر لبریز از جمعیته که باید اولش از مسافرین عزیز کلی خواهش کنم که بلکه یک جای چند میلی متری به من که کلا رو هم چند سانتی متر هم بیشتر فضا اشغال نمیکنم ( البته از نظر عرضی) بدهند... معمولا هم جایی به جز لای درب اتوبوس قسمتم نمیشه...هردفعه که اتوبوس ایتگاهی نگه میداره کل زندگیت میاد جلو چشمات...
حالا اگه شانس آوردی و یه جایی اون وسطا نصیب شد باید عین گوشت توی قصابی ( البته دور از جون شما ) به میله های اتوبوس آویزون شی تا موقعی که راننده با مهارت تمام چاله چوله ها رو رد میکنه و قصد سبقت از یه رنو رو داره وسط اتوبوس پخش نشی !!!
قبلا به همه کسایی که سفر درون شهری رو با این وسیله امن ومطمئن تجربه نکردن توصیه میکنم اکیدا از پوشیدن کفش هایی با رنگ هایی از قبیل مشکی سورمه ای و قهوه ای تیره خودداری کنن چون بعد از پیاده شدن کفششون هر کدوم از این رنگ ها بوده باشه چیزی جز سفید به نظر نمیاد !...

گذشته از همه اینا ظاهرا اتوبوس مکان مناسبی برای دوستیابی ( از هر نوع که مدنظرتون باشه) هم هست...
علاوه بر این یک بنگاه شوهریابی سیار هم میشه اونو به حساب آورد... ( تضمینی واسه دختران جوون/غیر جوون ..دم بخت/ غیر دم بخت )

در ادامه مبحث جا و مکان در اتوبوس باید بگم کسایی که همون سر خط یه لقمه جا واسه نشستن گیر میارن چنان از این نعمت سرخوش اند که حاضرن یه ایستگاه هم از مقصد جا بمونند ولی عمرا جاشون رو از دست ندن.

لازم به ذکره که از این وسیله میشه به عنوان دانشکده علوم سیاسی و گاها اقتصادی هم استفاده کرد فقط کافیه که یک ماه یا حداکثر ۲ ماه اونم به تعداد روزی ۲ بار با این وسیله متردد شوید اونوقته که معلوماتتون در حد دکترای علوم سیاسی ارتقا پیدا میکنه... همین بنده نایل به در یافت چندین مدرک دکتری و البت دکترای افتخاری از چندین پایانه اتوبوسرانی شده ام !!!

خلاصه برای اتمام کلام باید بگم اتوبوس وسیله ای بسیار خوب بسیار بصرفه و بسیار آرامش بخش هست و به همه توصیه میکنم به جای استفاده از ماشین های شخصی تک سرنشین از اتوبوس استفاده کنید تا علاوه بر رسیدن سریع و مطمئن به مقصد از مزایای فراوون اون هم بهره مند شوید

 

پ . ن ۱ : توی روزنامه چند روز پیش نوشته بود : " فصل سرما با قطعی برق و گاز و آلودگی هوا از راه میرسه "  جا داره همین جا از همه مسئولین و دست اندرکاران به خاطر تلاش های شبانه روزی در جهت تامین رفاه و آسایش ملت تشکر کنم.
پ . ن ۲ : خدا بخواد امسال از نعمت تردد با اتوبوس بی بهره بمونم.... آمین
پ . ن ۳ : باز هم وبلاگ گروهی فراموش نشه .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:58  توسط مهسا  | 

سلااام...

اين ايام رو به همه بچه مدرسه اي هاي قديم وجديد تبريك ميگم... ويه تبريك ويژه به همه كسايي كه تازه امسال دانشجو شدن و ايضا به همه دانشجويان پيشكسوت !!! 

نميدونم چرا يهو ياد انشاهاي دوران مدرسه افتادم...من كه هميشه از همون اول انشا نوشتن برام هيچ جذابيتي نداشت... از اينكه مجبور باشم به يه موضوع خاص فكر كنم و راجع به يه موضوع خاص بنويسم بدم ميومده

البته نمرات انشام هميشه خوب بود چون يه جوري آسمون ريسمون به هم ميبافتم كه اگه شكسپير هم بود دلش نميومد بهم نمره نده!!!

موضوعات انشا ؛ مخصوصا مال دبستان و راهنمايي هم كه خودتون ميدونين چقد بيمزه ست...دبيرستاني كه شدم متوجه اين مسئله شدم كه لازم نيست هميشه از فكرم واسه انشا نوشتن استفاده كنم بلكه ميتونم اين فكر رو در راه هاي بهتري خرج كنم ! راه بهتر يعني همين اينترنت !!! موضوع انشا رو ميدادم و كلي متن و مقاله  پيدا ميكردم و يكي از بهتريناش رو مينوشتم ! ( بد آموزي واسه بچه مدرسه اي ها !‌) 

با اينكه از انشا بدم مياد ؛اما جداي از اون از ۸-۹ سالگي تا حالا هميشه خاطره مينويسم و الان كلي دفتر پر از خاطرات رنگ و وارنگ دارم...

واااي نميدونين ( شايدم بدونين ) چه لذتي داره وقتي خاطرات گذشته رو ميخونين... چند وقت پيش بعد چند سال داشتم دفتر خاطره راهنماييم رو ميخوندم...همه چي دوباره جلو چشمام زنده شده بود !

اولاش كه عين زمان ناصرالدين شاه مينوشتم ! همون طور رسمي و جدي ! ولي مثل اينكه كم كم ياد گرفتم كه ميشه زبون عاميانه رو هم تبديل به نوشتار كرد !!! 

البته به دفترام كم هم دستبرد زده نشده و چند باري دستخوش شبيخون شدن! ...

چند مدت پيش يه بار يه نفر يكي از دفترام رو خونده بود و از شانس بد من  ( يا از شانس بد خودش ) همون خاطره اي رو خونده بود كه من عليه خودش نوشته بودم !!!   خلاصه تا مدتي جنگ و دعوا داشتيم سر اينكه اون ميگفت من بايد بابت چيزايي كه نوشتم ازش عذرخواهي كنم و من ميگفتم نخير ؛ اون بايد بابت بي اجازه خوندن دفتر من عذرخواهي كنه !

البته حق با من بود چون دفتر من افكار مكتوب منه و من ملزم نيستم بابت افكارم حالا خوب يا بد به كسي جواب پس بدم؛ مگه نه ؟؟؟

فكر كنم دخترا خيلي بيشتر از پسرا خاطره نويس باشن شايد چون خاطره نوشتن به نوعي ابراز احساسات باشه و پسرا هم كه از نعمت احساسات بي بهره !...

بگذريم........................ تو پست هاي بعدي اگه امكانش بود چند تا از خاطره هاي بامزه قديمي م رو ميذارم !!

  

فعلا

 

 پ . ن ۱ : مثل هميشه التماس دعاي زياد

پ . ن ۲ : وااااااااي من حوصله دانشگاه ندارم...

پ . ن ۳ : به وبلاگ گروهيمون حتما يه سري بزنين

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:56  توسط مهسا  | 

سلام دوستان خوبین؟
مثل همیشه طاعاتتون قبول

یه راست میرم سر اصل مطلب. کنسرت ملاقات با دوزخیان گروه مستان با صدای همای رو دیدین؟
البته منظورم همون سی دی ش هست.
منم تا چند روز پیش اطلاعی از این گروه و سی دی و کنسرتش نداشتم... یکی از دوستان بهم معرفی کرد و سی دی ش رو بهم هدیه داد ( که همین جا کلی ازش ممنونم ).
اصولا من میونه خوبی با موسیقی سنتی و کلاسیک نداشتم و ندارم ولی این یکی تا حدی خوب و عالی بود که واقعا جذب این سبک شدم.
مثل اینکه گروه تازه کاری هستند و اینا اجراهای اولیه شونه... حیف که کنسرت بعدی ۱۴ نوامبر تو کاناداست وگرنه حتما یه سری میزدم!!!
آهنگ مورد علاقه من ( گرچه همه ش قشنگه ) ملاقات با دوزخیانه . متن شعرش رو که سروده ی خود همای هست اینجا گذاشتم :

آنگه که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم  خمره ای  از  باده گذار ید

تا در سفر دوزخ از  این  باده  بنوشم

بر خاک من  از شاخه  انگور بکارید

 

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

 

جز ساغر پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایه میخانه و شادیست اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از ـ تش دوزخ نهراسم نهراسم

 

 

 

یه بیوگرافی کوچولو از همای ( خواننده و آهنگساز گروه )هم براتون گذاشتم

سعيد جعفرزاده هماي ، متولد 1358 در احمد سرگوراب شفت (درحومه فومن) بدنيا آمد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در آنجا سپری نمود.

او ديپلم خود را از هنرستادن كمال الملك رشت ( مرکز استان گيلان) با موفقيت كسب نمود . به سبب وجود علاقه وافر ، او در رشته شعر ، آواز وآهنگ دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با ساز تخصصي سه تار وپيانو تحصيلات خود را در دانشگاه بپايان رساند .

در زمينه هنر آواز ، افتخار شاگردي اساتيدي همچون فريدون پوررضا ، سيد كمال الدين عباسي ، هنگامه اخوان ، كريم صالح عظيمي را دارد و همچنين در باب زمينه شعر و ادبيات فارسي از محضر استايدي همچون استاد دكتر عليقلي محمودي بختياري ، استاد حبيب نبوي ، استاد محمود طياري و استاد دادبه ، بهره مند گرديد .

در اندك زماني ، هماي گيلاني توانست فعاليت هاي حرفه اي خود را در زمينه شعر، موسيقي و آواز بسط دهد ، و با موفقيت کنسرت هايي را اجرا نمايد . از جمله اجرای كنسرت های موسيقي اصيل در :
دانشگاه مديريت تهران ،
دانشگاه هنر تهران ،
دانشگاه فردوس خراسان ،
دانشگاه صنعتي شريف تهران ،
تالار وحدت ،
در جشنواره فجر
فضاي باز كاخ نياوران 
تور کنسرت های امریکا،
کنسرت گیلان ، فضای باز حوزه ی هنری

------------------------------------------------------------------------------------------

برای آشنایی بیشتر با گروه مستان میتونین به این سایت هم مراجعه کنین

www.homaymastan.com


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:46  توسط مهسا  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی

خوبین؟ سلامتین؟ نماز روزه هاتون قبول... سر سفره افطار به یاد ما هم باشین
راستی چقدر الان ها کم افطاری دعوتیم... مامانم میگه من که کوچیک بودم ماه رمضون به ندرت پیش میومد که افطار خونه خودمون باشیم و هر شب یه جا دعوت بودیم ولی الان؟ به ندرت پیش میاد جایی دعوت باشیم! اصولا رفت و آمدها به عید دیدنی خلاصه شده !!!

دوباره راستی! ما مشهد رفته بودیم تازه برگشتیم... ۲سالی میشد نرفته بودم خیلی خوب بود... جای همه تون خالی...ولی مثل همیشه شلوغ شلوغ بود...ملت انگار میخوان همدیگه رو زیر دست و پا له کنن...آخه این چه وضعیتیه؟ کی گفته همدیگه رو ناکار کنین که آخرش دستتون رو بزنین به ضریح(شایدم زریح یا ظریح!!!) ؟   من که عمرا فکر این کار رو هم نمیکنم...

دیدین بعضی از این خانم ها رو؟ همچین چادرشون رو دور کمر و گردن میبندن و دست ها رو از دو طرف باز میکنن و میرن جلو که دیگه سر راهشون هیچ کس رو امون نمیدن و هر کی هم سد راهشون بشه رو له میکنن و پیش میرن!!! ماشاله عجب زوری هم دارن من که تازه نمیخواستم به ضریح (یا همون زریح یا ظریح و یا البته ذریح ) نزدیک بشم استخون درد گرفتم از دستشون.........

از اون طرف هم این خانم های خادم ( من بهشون میگم خانم پرپری! ) خیلی زحمت میکشن ها ولی نمیدونم چرا ایندفعه مدام داشتن با این پرهاشون میزدن توی سرو گردن من یا اونا رو فرو میکردن توی گوش و حلق و بینی م !!!

ولی این آقاهای خادم و آقاهای کفشداری ها انصافا خیلی ماهن ...

قسمت ورودی که آدم رو میگردن که خیلی جالبه به همه چیزای توی کیف ادم گیر میدن... البته انجام وظیفه میکنن ولی قطعا کرم دست و صورت نمیتونه بمب باشه! آخرش مجبورم کرد از کرم به دست و صورت خودم بمالم تا مطمئن بشه که بمب نیست !!! از شرطه های مکه و مدینه بیشتر اذیت میکنن!

مشهد که رفتم دلم بیشتر هوای مدینه رو کرد... خدا توی جوونی قسمت همه تون بکنه که برین... تا قبلش اصلا نمیشه تصور کرد که اونجا چه جور جاییه ولی وقتی وارد مسجدالنبی میشی با تک تک سلول هات جو اونجا رو حس میکنی... تا قبلش وقتی ادم میشنوه مدینه غم داره چیزی سر در نمیاره ولی وقتی اونجایی اون غم بزرگ رو حس میکنی که سر دلت سنگینی میکنه...

بگذریم... زیاد حرف زدم

فلن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:12  توسط مهسا  | 

جدا گاهی اوقات زندگی کردن هم سخت میشه ها.......
شده خودت ندونی که از خودت از زندگیت از اطرافت یا از اطرافیانت چی میخوای؟؟؟ میخوای به کجا برسی؟ میخوای تا کجا بری؟ اصلا میخوای بری یا نه ؟                  
سخته خیلی سخت..............جواب سوالا رو میگم
از آدما خسته شدین؟همه کم و بیش تجربه کردن ولی من حتی از خودم خسته شدم.....سرشار از انگیزه های مختلف و جورواجورم ولی هیچ کدوم به درد من نمیخورن.............
حالم خیلی بده؟؟؟  نمیدونم شاید... این دورو برا دکتری روانشناسی پرستاری یا یه آمپول زنی پیدا نمیشه بگه من چمه؟؟؟ آبدارچی مطب دکتر هم قبوله....؟؟!!

خب دوستان حالا کمی با هم تظاهر به خوشحالی میکنیم....۱...۲...۳:

وای این تابستون چقدر عروسی و مهمونی دعوت بودیم!! همه جوونا و حتی آدم پیرای فامیل(مسن با پیر فرق داره ها!) یهو تصمیم به ازدواج گرفته بودن... این مردا واقعا از هفت دولت آزادن ها یه دست کت و شلوار و تمام ...اوج تغییرشون عوض کردن رنگ کراواته...!!!
ولی ما چی؟ تموم تابستون در به در مغازه ها شدیم...مراسم ها هم که یکی دوتا نیست ماشاله هر کدوم هزار جور مهمونی دارن... ولی واقعا خسته نباشیم !

همه سروسامون گرفتن به جز این دایی ما ... سنش خیلیه ولی عمرا به زن و زندگی فکر نمیکنه ...البته از ۲۵ بیشتر نشون نمیده ها (برخی علت رو همین عدم زن و زندگی میدونن!!!) ولی بالاخره هر چیزی حدی داره... اینجوری نمیشه باید خودم دست به کار شم و آستین بالا بزنم...!!!
شما هم واسه باز شدن گره بختش دعا کنین

بر عکس داییم بعضی ها هنوز هیچی نشده تا چشم وا میکنن عاشق میشن... مثل یکی از این پسرای آشناهامون... خونواده هاشون عمرا از هیچ نظر به هم نمیان( فرهنگی تاریخی سیاسی جغرافیایی ورزشی هنری و...) ولی بالاخره بعد از ۵ سال تلاش مداوم این دو تا هم به هم رسیدن ( ما که بخیل نیستیم امیدوارم خوشبخت بشن )

از اون طرف بعضی از این دخترا هم خیلی هولن... آدم چهار چنگولی می مونه تو کارشون که چه جوری به این طرف جواب بله داده آخه !!! البته میگن عشق آدم رو کور و کر میکنه ولی آخه یه نگاهی یه نیم نگاهی..........

خلاصه ما هم موندیم تو کار این جوونا... خدا همه رو عاقبت به خیر کنه...بلند بگو آمین

پ.ن ۱ : ماه رمضون هم نزدیکه
پ.ن ۲ : بوی زولبیا میاد
پ.ن ۳ : چقدر بو میاد!!!... بوی مهر هم میاد
پ.ن ۴ : فکر کنم دچار افسردگی موضعی شدم...
پ.ن ۵ : ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:4  توسط مهسا  | 

سلام

داشتم فکر میکردم که چقدر زود گذشت... جوونی ( منظورم همون نوجوونیه دیگه گیر نده  !) یا از اون قبل تر بچگی ! یادمه کوچولو که بودم آرزو داشتم ۱۲سالم بشه چون به نظرم ۱۲ساله ها خیلی بزرگ بودن !!!....

نمیدونم افکار بچگیتون یادتون هست یا همه رو تو این شلوغ پلوغی های زندگی فراموش کردین؟ یادمه همیشه واسم عجیب بود که آدم بزرگ ها دوست ندارن کارتون نگاه کنن همیشه با خودم فکر میکردم که من هر چقدر هم که بزرگ بشم بازم کارتون نگاه میکنم !ولی الان؟... یادم نمیاد آخرین باری که کارتون نگاه کردم اصلا کی بوده.......
۲سالگیتون رو یادتون میاد ؟ من ۲سالگیم رو خوب خوب یادمه ... حتی اینکه چه فکرایی میکردم ! آدم وقتی به یه بچه ۲ساله نگاه میکنه فکر میکنه هیچی نمیفهمه ولی به اعتقاد من بچه ها از همون بچگی درک و شعور بالایی دارن!!! (لااقل من که اینطور بودم ! )
وقتی ۲سالم بود یه دوست داشتم که ۳سالش بود اون موقع با این که جفتمون کوچولو بودیم ولی اون چون یه سال ازم بزرگتر بود به نظرم خیلی بزرگ میومد !
یادم میاد روز اولی که رفتم امادگی اونجا انقدر به نظرم بزرگ اومد که سرگیجه گرفتم ! وااای اون روزایی که عمه م میومد دنبالم و برام بستنی می خرید آخر خوشبختی بود ! وقتی عمه م ازدواج کرد کلی گریه کردم و از شوهر عمه م هم میترسیدم...
۴-۵ سالم که بود مامان بابام بهم خوندن نوشتن یاد میدادن... یادمه به مامانم میگفتم : یعنی میشه من یه روزی باسواد بشم؟
کلاس اول دوم که بودم آرزو م بود کلاس پنجمی بشم چون به نظرم پنجمی ها رئیس همه بودن ولی من دوست داشتم وقتی کلاس پنجمی شدم با همه مهربون باشم !
خلاصه راهنمایی و دوران نوجوونی و شیرینی های خاص خودش هم گذشت یادمه سوم راهنمایی که بودیم دلمون نمیخواست بریم دبیرستان چون فکر میکردیم همه ی خوشی های زندگی توی دوران دبیرستان خلاصه میشه و آدم که بره دبیرستان یهویی بزرگ میشه !
دبیرستان هم رفتیم و شادی هامون و فکرامون و ... همه بزرگ شدن دیگه فکر میکردیم اون موقع آخر خوشی دنیاست و از این بهتر عمرا وجود نداره !
از سال پیش دانشگاهی با وجود همه ی شیرینی های خاصش فقط یه خاطره ی سیاه پراسترس دارم ولی خب اون موقع خیلی خوش میگذشت و استرسش هم جالب بود !
الانم که دانشگاه میرم و بازم قشنگی ها و همین طور مشکلات خاص خودش...

گاهی که زندگی واسم سخت میشه به این فکر میکنم که چند وقت دیگه فکرای الانم همون قدر برام بامزه خواهند بود که الان فکرای ۲سالگیم........ به نظرم باید آروم و خونسرد بود تا سرنوشت همون چیزی رو که واسه آدم مقدره رقم بزنه... البته منکر تلاش آدما نمیشم ولی جدیدا به سرنوشت مقدر آدما اعتقاد زیادی پیدا کردم... به نظرم زندگی آدما از قبل نوشته شده البته اعتقاد کامل به جبر ندارم و به نظرم مهره ها گاهی قابل تعویض یا جابجایی هستن ولی اصل بازی از قبل معلومه...
گاهی ردپای این سرنوشت مشخص انقدر معلومه که هیچ جوری نمیشه انکارش کرد گاهی با چند ثانیه این طرف یا اون طرف زندگی آدم از این رو به اون رو میشه...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز بابابزرگم واسم ماجرای ازدواجش رو تعریف میکرد و رسم و رسوم اون زمان رو ! کی گفته اون موقع مراسم وتشریفات کمتر از حالا بوده؟ اتفاقا خیلی هم بیشتر بوده فقط شکلش عوض شده... عروسی خود بابابزرگم ۳روز تمام بوده تازه قدیم تر هاش که ۷ روز بوده !!! 

بابابزرگم تعریف میکرد که یکی از دوستاش یک دختری رو معرفی کرده بوده و بابابزرگم و پدرش ( آقا نوروز)(البته خود بابابزرگم میگه آقام) و یکی از بزرگ های فامیل رفتن خواستگاری ولی اقا نوروز قبول نمیکنه و میگه بابابزرگم باید با دختری نجیبه نام ازدواج کنه !
بابابزرگم که هیچ رقمه از این نجیبه خوشش نمیومده زیر بار نمیره تا این که آقا نوروز برای ازدواج بابا بزرگم مهلت تعیین میکنه که یا خودت یکی رو پیدا میکنی یا نجیبه !!!
خلاصه بابابزرگم حسابی افسرده میشه و عمرا هم راضی نبوده که تن به ازدواج با نجیبه بده... تا اینکه یک روز که داشته از کوچه رد میشده مامانبزرگم ( که یکی از آشناهاشون بوده ) رو میبینه که عجله داشته و مثل برق از کنار بابابزرگم رد میشه و زیر لبی یه سلامی به بابابزرگم میکنه و معلوم نیست چه سری در این سلام بوده که دل بابابزرگم رو میبره و یه دل نه صد دل عاشق میشه !
خلاصه با کلی رودربایستی و واسطه ( قابل توجه آقاپسرا) موضوع رو با آقا نوروز در میون میذاره و آقا نوروز هم که مامان بزرگم و خونوادش رو میشناخته قبول میکنه و قرار خواستگاری رو میذارن و بابا بزرگم و آقا نوروز و حاجی عمو با هم میرن خواستگاری و چون هم آقا نوروز اسم و رسمی داشته و هم بابابزرگم خیلی خوشگل بوده و آرزوی همه دخترا بوده که زنش بشن قبول میکنن... بعدها کاشف به عمل میاد که مامان بزرگم هم کم بابابزرگم رو دوست نداشته و سرنوشت با یه سلام به هم میرسوندشون!!!
مامان بزرگم تعریف میکرد که اون موقع ها تو دوران نامزدی دختر و پسر اجازه نداشتن همو ببینن ( طفلکی ها !) تازه نامزد صیغه ای هم که نه !نامزد عقدکرده !
بعدا که مامان بزرگ و بابابزرگم با هم ازدواج میکنن خواهر بابابزرگم(عمه) نامزد بوده و شوهرش شهرستان کار میکرده... شوهر طفلکش دو روز مرخصی میگیره که بیاد نامزدش رو ببینه ولی آقا نوروز اجازه نمیده و عمه رو میفرسته صندوق خونه که دست نامزدش بهش نرسه و مامان بزرگم رو هم به سمت نگهبانی منصوب میکنه !!! خلاصه نامزد فلک زده ش پیداش میکنه و انقدر به مامان بزرگم خواهش میکنه تا اجازه میده تنهایی با هم صحبت کنن !!!
مامان بزرگم الان هم که اینا رو تعریف میکرد استرس گرفته بود و میگفت بالاخره نفهمیدن که قضیه پیش آقا نوروز لو رفته یا نه ؟!!!

خیلی بامزه ست نه؟ ... تازه ازدواج ها انقدر مراسم داره که نگو... بابابزرگم ۲ساعت تموم داشت برام تعریف میکرد.

یه تیکه ش خیلی بامزه بود این که عروس باید تا قبل از نامزدی واسه خونواده شوهرش با یه دستمال یا حریر رو میگرفته ( البته بابابزرگم میگفت تک میگرفته ) و اگه این کارو نمیکرده مثلا میگفتن عجب دختر بی حیایی !!!

بابابزرگم وقتی همه ی این چیزا رو تعریف میکرد چشماش از شادی اون موقع ها برق میزد و تو نگاش میخوندم که : یادت بخیر جوونی !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:44  توسط مهسا  |